روز کارگر مبارک

توسط |2021-05-01T20:46:30+04:30می 1st, 2021|داستان کوتاه|

به مناسبت روز کارگر برگرفته از واقعیت عباد خسته تر از همیشه بود ، باز هم باید بلند می شد و به آن کارخانه دستمال کاغذی کوفتی می رفت . بیست و نه سال فقط برش زدن بسته های دستمال کاغذی ‌کم نبود . حالش از هر چه دستمال کاغذی بود به هم می خورد...

خانه پدر بزرگ

توسط |2020-11-23T00:07:37+03:30نوامبر 22nd, 2020|داستان کوتاه, دسته‌بندی نشده|

چه کنم ! چه کنم که نمیشه زمان رو به عقب برگردوند. نمیشه خاطره ها رو دوباره تکرار کرد و شیرین ترشون کرد . الان اومدم تو خونه قدیمیشون. خونه بچگی های مادرم . اینجا اومدم و دارم به این چیزا فکر می کنم. یه حوض نقلی وسط حیاطه . بهش که نزدیک بشی می فهمی که سال هاست که متروک افتاده . پر از برگ های خرد شده و لجنه.

بی دفاع

توسط |2020-10-31T22:50:38+03:30نوامبر 1st, 2020|داستان کوتاه|

دختر جوان هراسان در محوطه دانشگاه می دوید. نمی دانست از دست آن مرد پنجاه شصت سالۀ هیز به کجا پناه ببرد . بدیش آن بود که هر دو هم رشته ای بودند و بیشتر کلاس هایشان با هم مشترک بود . بدتر آن که همسر و دخترش هم در همان دانشگاه درس می خواندند .

کلبۀ جنگلی

توسط |2020-09-07T22:01:09+04:30سپتامبر 14th, 2020|داستان کوتاه|

جاده ای پر پیچ و خم بود. راه طویل به نظر می رسید. حیف که به سرعت در حال رانندگی بودم و نمی توانستم درختان سرسبز کنار جاده را با دقت برانداز کنم. شاید می توانستم کمی آهسته تر پیش بروم ؛ چون هیچ ماشینی پشت سرم نبود تا از کندی سرعت من شاکی شود؛اما داشت غروب می شد و دلم می خواست مقصدم را تا هنوز کاملاً تاریک نشده ، ببینم.