گوشای بابام دیگرون رو ضایع می کرد

توسط |2020-09-13T12:00:23+04:30سپتامبر 20th, 2020|داستان های کوتاه طنز|

تقریباً ده دوازده سالم بود که بابام رو کرد بهمو گفت : دخترم ... به خدا دیگه دارم خسته می شم . گوشام نمیشنوه ، همه مجبورن ده بار حرفشونو تکرار کنند تا من بشنوم . به خدا همه اش دارم جلوشون ضایع می شم.

رو پیشانی ام نوشته بی کار

توسط |2020-09-07T21:56:31+04:30سپتامبر 13th, 2020|داستان های کوتاه طنز|

از خانه بیرون زدم ؛ حسابی کلافه شده بودم .پدر و مادرم از اینکه من حتی بعد از گرفتن مدرک لیسانسم هم در خانه هستم و هنوز کاری پیدا نکرده ام ، از من ناراحت اند و به شدت سرم غر می زنند که چرا سر کار نمی روی . هر قدر می گویم(( پدرِ من ...مادرِ من ... این کف دست مو نداره بیا بکن...کار نیست.)) گوششان بدهکار نیست که نیست.

ارباب حلقه ها رو ندیدم

توسط |2020-08-31T20:22:04+04:30سپتامبر 10th, 2020|داستان های کوتاه طنز|

من یه داداش کوچیک دارم که بعد از پخش کامل فیلم ارباب حلقه ها به دنیا اومده، منظورم اینه که خیلی کوچیکه و ارباب حلقه ها رو ندیده، تقریباً هفت – هشت- ده- یازده - چهارده  سالشه. درست نمی دونم و در جواب سوالی که همین الان از ذهنتون رد شد باید بگم که بله میشه خواهری سن برادرش رو ندونه.

صدایی که هیچ کس نشنید

توسط |2020-08-31T20:39:44+04:30سپتامبر 8th, 2020|داستان های کوتاه طنز|

ساناز روی تخت خوابش دراز کشیده بود و داشت مطالعه می کرد. اون خیلی به، به دست آوردن اطلاعات جدید علاقه داشت و خیلی هم پیگیر اخبار می شد، نیست بی کار بود، راه دیگه ای واسه گذروندن وقتش نداشت.

تو که اینقدر پول داری…

توسط |2020-08-31T20:28:09+04:30سپتامبر 6th, 2020|داستان های کوتاه طنز|

شنیده بودم مَمّد حسابی پولدار شده ، از وقتی بچه بودیم و باهم گرگم به هوا بازی می کردیم تاحالا ندیده بودمش. همین دیروز بود که آدرسشو از یکی از بچه محلا گرفتم . شنیدم که می گفت اینقدر پولدار شده که نمی دونه با پولاش چی کار کنه. اما من این اوخر اینقدر بدهی بالا آروده بودم که بدهی دونم پاره شده بود.

کی اجیرت کرده؟

توسط |2020-08-26T20:23:59+04:30سپتامبر 4th, 2020|داستان های کوتاه طنز|

چشمام داشت سیاهی می رفت، اگه بگم چشمام جایی رو نمی دید اغراق نکردم. یارو هم هی می گفت: یاالله حرف بزن. اصلاً بذارید ماجرا رو از اول براتون بگم. امروز نامزد انتخابات اومده بود تو روستای ما و می خواست سخنرانی کنه. منم که اصلاً تو نخ این حرفا نیستم یعنی دنبال این ماجرا ها نیستم ...

آدم های ناراضی

توسط |2020-08-26T20:09:50+04:30سپتامبر 2nd, 2020|داستان های کوتاه طنز|

چی بخورم که لاغر شم؟ چی نخورم که لاغر شم؟ اصلاً چجوری لاغر شم؟ حالا بگید چطوری چاق شم؟ چی کار کنم که خوابم نبره؟ حلا بگید چی کار کنم که خوابم ببره؟ اصلاً ما انسان ها چرا از اوضاع خودمون راضی نیستیم ؟

ماجراهای آق اَبول

توسط |2020-07-21T19:05:37+04:30جولای 17th, 2020|داستان های کوتاه طنز, ماجراهای آق ابول|

دیروز آق ابول تصمیم گرفته بود که بعد از مدت ها در قرنطینه بود ، از خونه بزنه بیرون .طفلی زنش هر چی خواهش و تمنا می کرد که آق ابول بدون ماسک و دستکش بیرون نره ، زیر بار نرفت که نرفت. می گفت : (( این همه آدم بدون ماسک و دستکش دارن تو خیابون راه می رن مریض نشدن... من مریض بشم؟!