قبلاً توی آلبوم عکس های قدیمی مامانم یه تصاویری از زمانی که بچه بود دیده بودم . اونا یه سری تصاویر مات بودن . مادرم به هر کدوم از اشخاص اشاره می کرد و می گفت: این منم… این داداشمه … این یکی خواهر کوچیکه است … بهش می گفتیم جغله … بس که شر بود و از در و دیوار بالا می رفت … این یکی هم مامانمه … اون یکی بابامه… می بینی … فکر می کرد اخم و تخم کنه خوشگل تر میوفته . خودمونیم آدم مهربونی هم نبود … بگذریم خدا بیامرزدشون … خاک خبر واسه شون نبره.
اینو که می گفت یه پوزخندی می زدم که معناش رو فقط خودش می فهمید .
الان اگه بود بهش می گفتم : تو فقط حرف بزن … هرچی می خوای بگی بگو … قول می دلم دلتو نشکونم.
چه کنم ! چه کنم که نمیشه زمان رو به عقب برگردوند. نمیشه خاطره ها رو دوباره تکرار کرد و شیرین ترشون کرد .
الان اومدم تو خونه قدیمیشون. خونه بچگی های مادرم . اینجا اومدم و دارم به این چیزا فکر می کنم. یه حوض نقلی وسط حیاطه . بهش که نزدیک بشی می فهمی که سال هاست که متروک افتاده . پر از برگ های خرد شده و لجنه.
یه درخت قشنگ درست روی حوض سایه انداخته .چند تا درخت دیگه هم این ور و اون ور هستن .
به بنای خونه نزدیک می شم . آجر های ساختمون اصالتش رو نشون می دن. لمسشون می کنم و چشمام رو می بندم . یه حس قشنگی بهم دست داده . چشم هامو باز می کنم .
یهو صدای خنده چند تا بچه رو می شنوم . بر می گردم و به سمت حوض نگاه می کنم . چند تا بچه دور حوض دارن می دون و بازی می کنند . مدام می خندن و یه چیزایی هم دارن به همدیگه می گن . اینقدر بچگانه می گن که من نمی فهمم. دو تا دخترن و یه پسر . پسره ۷_۸ سالشه و دختر بزرگه هم ۶ سالشه . دختر کوچیکه که داره از دست دو تا بزرگترها فرار می کنه ۳_۴ ساله به نظر میاد .
اما اینا کین ؟ اینجا چی کار می کنن؟ دختر کوچیکه یهو رفت سمت درخت تا ازش بره بالا . دختر بزرگه زود گرفتش و گفت : بیا اینجا ببینم جغله خانم .
یه کم بیشتر دقت کردم . وای اینا بچگی های مادرم ، خاله ام و دائیم بودن .
ناخود آگاه لبخندی روی صورتم میشینه .
مرد عینکی وارد خونه میشه و با ورودش اون بچه ها محو می شن .
مرد میگه : چی شد خانم ؟ چی کار کردین؟
لبخند می زنم و می گم : تصمیمم رو گرفتم … اینجا رو می خرم
این رو می گم و به حوض نگاه می کنم.