دختر جوان هراسان در محوطه دانشگاه می دوید. نمی دانست از دست آن مرد پنجاه شصت سالۀ هیز به کجا پناه ببرد . بدیش آن بود که هر دو هم رشته ای بودند و بیشتر کلاس هایشان با هم مشترک بود . بدتر آن که همسر و دخترش هم در همان دانشگاه درس می خواندند . دخترش تقریباً هم سن و سال همین دختر جوان بود .

چیزی که دختر جوان را عذاب می داد تنها نگاه های هیز آن مرد نبود ؛ بلکه غیر قابل حل بودن این مشکل بود . مرد به خاطر مقام و منصبی که داشت ، اسم در کرده بود . تمام مسئولین داشگاه برایش احترام قائل بودند.کسی حرف دختری را که در جامعه جایگاه خاصی ندارد ، باور نمی کرد.

بد تر آنکه هر وقت می خواست جواب مرد را بدهد ؛ زن و دخترش سر و کله شان پیدا می شد و بی شرمی و گستاخی را به دختر جوان نسبت می دادند.

زن مرد که اصلاً حرف ها و اشک های دختر را باور نمی کرد . طبیعی بود . مرد او تا آن زمان نه پنهانی و نه آشکارا خطایی مرتکب نشده بود . آن مرد حقیقتاً هیچ وقت به عمرش هیزی کرده بود ؛ اما این دختر جوان دلش را برده بود .

دختر جوان زیبایی بی نظیری داشت . زیبایی خدادادی که همیشه بی آرایش بود و بسیار جذاب . به قدری جذاب که زنان و حتی دختران جوان هم از دیدنش لذت می بردند . اندامش هم متناسب بود . نه خیلی چاق بود و نه خیلی لاغر . شیرین زبان بود و صدای دلنشینی داشت . نشده بود که کسی با او صحبت کند و به بعد از شنیدن صدایش به او نگفته باشد که صدایش مانند گوینده های رادیو است . او فوق العاده باهوش بود و در رشته خودش یکی از بهترین ها بود . با همه مهربان بود و همیشه لبخند به لب داشت . تمام این خصوصیات بود که باعث می شد ، مرد او را فردی بی نقص بپندارد .

هر چند می دانیم که فردی بی نقص وجود ندارد . او هم مانند افراد دیگر نقص هایی داشت ؛ اما نقص ها پنهان بود .

دختر جوان اکنون دیگر لبخندی به لب نداشت . ترسان و بی دفاع مانند دیوانه ها در محیط دانشگاه راه می رفت . گاهی قدم هایش را تند می کرد و گاهی می ایستاد و به اطراف نگاه می کرد. نمی دانست آن مرد کی و کجا دوباره سر راه او سبز خواهد شد .

تنها افرادی که حرف او را باور می کردند ، دانشجویانی بودند که مرد را به کرار دیده بودند که چگونه مزاحم دختر می شود . هرچند چند باری از دختر دفاع کرده بودند ؛ اما وقتی کار به شکایت پیش مسئولین دانشگاه که می رسید ، آن ها حرف دانشجویان را باور نمی کردند . مرد هم سعی می کرد بیشتر در جایی خلوت دختر را گیر بیاندازد و با او لاس بزند.

دختر همینطور که هراسان به اطراف نگاه می کرد ، یاد آخرین حرفِ زنِ مرد افتاد : (( دیگه دور و بر شوهرم پیدات نشه … وگرنه کاری می کنم که از دانشگاه اخراجت کنن . )) دخترش هم کنارش ایستاده بود و با تکان دادن سرش ، هم حرف های مادرش را تصدیق می کرد و هم شاخ و شانه می کشید .

دختر جوان همچنان گیج و سر در گم به اطراف نگاه می کرد . در وحوطه دانشگاه چهرۀ دانشجویان در سرش می چرخید . پیر مردی به او نزدیک شد و گفت : دخترم … یه ساعته داریم صدات می کنیم … حواست کجاست ؟

پیر مرد به جمع مرد و زنی که گوشه ای از محوطه دور هم جمع شده بودند و به دختر نگاه می کردند اشاره کرد : بیا بریم پیش بقیه .

دخرت به علامت مثبت سر تکان داد . قبل از اینکه بخواهد راه بیوفتد ، سنگینی نگاهی را روی خودش احساس کرد . سرش را برگرداند و در گوشه ای دیگر از حیاط مرد را دید که با نگاه هیزش لبخندی چندش آور روی لب هایش دارد و به او نگاه می کند.

دخترک دوباره مضطرب شد و مثل دیوانه ها به سمت درب ورودی ساختمان دانشگاه دوید ؛ بلکه از نگاه مرد دور شود . اما در کمال تعجب ، مرد مقابل درب ورودی ساختمان ظاهر شد و دختر محکم به شکم مرد برخورد کرد و چند قدمی به عقب پرت شد . معلوم نبود که مرد با آن شکم گنده اش ، چطور خود را به آنجا رسانده .

مرد همان لبخند چندش آورش را به لب آورد و گفت : دیگه حتی بهم سلامم نمی کنی؟!

ناگهان دختر گرمی دستی را در دستانش احساس کرد  . چشمان مرد پر از ترس و وحشت شد و لبخند از صورتش محو شد . کسی که از پشت دست دختر جون را گرفته بود ، دخترِ مرد بود؛ که شاهد این ماجرا بود . دختر محکم و با جدیت در مقابل پدرش ایستاد و گفت: از طرف ایشون … سلام .

این را گفت و پدرش را کنار زد و همراه دختر جوان وارد ساختمان دانشگاه شد . مرد از اینکه دخترش ، چیزی به همسرش بگوید ترسید؛ پس پرسید : حالا کجا می ری؟

  • می رم پیش حراست … شایدم مدیر دانشگاه .

مرد لبخندی زد و گفت : حرفتو باور نمی کنن.

دخترش متقابلً لبخندی زد و گفت : اگه کل این دانشگاه علیه تو حرفی بزنن … مسئولین باور نمی کنن … نه؟

مرد با لبخحندی حاکی از رضایت سر تکان داد و دخترش با لبخندی پیروزمندانه ادامه داد : اما وقتی دخترِ خودت حرفی بزنه چی ؟

این را گفت و همراه دختر جوان ، به سرعت از پدرش دور شد . مرد مضطرب سر جایش میخکوب شده بود .