وقتی می گم به نوشته هایتان اعتماد داشته باشید ، یقیناً به این معنی نیست که انتقاد های درست درباره نوشته هاتون رو نادیده بگیرید . منظورم اینه که جلوی انتقاد های اشتباه که کل اثر رو نابود می کنه بگیرید.

ادامه مطلب رو بخونید تا بیشتر براتون بگم.

وقتی به نوشته هاتون اعتماد نداشته باشید چند اتفاق میوفته :

الف )اجازه دخالت هر کسی در اثرتون رو می دید

مادرتون : اینجاش رو اگه اینطوری بنویسی بهتر نیست ؟!

شما : راستم میگیا.

تغییرش می دید.

بقال سر کوچه : این چیه نوشتی؟ به درد لای جرز می خوره.

شما : جدی می گی؟

پاره اش می کنید و می ریزیدش دور .

امیدوارم متوجه منظورم شده باشید. اگه به اثرتون اعتماد نداشته باشید هر کسی درش دست می بره و دخالت می کنه . به جایی می رسه که اثر شما دیگه واسه شما نیست . اثر شما تلفیقی از ایده های شما با نظرات مادر و برادر و خواهر و دوست و آشنا میشه.

نکته مهم ( امضاء اثر )

قبلاً هم گفتم که نوع و سبک نوشتن شما امضاء شماست. با اجازه دادن به دیگران برای دخالت در اثرتون امضاء خودتون رو از بین می برید و آش شعله قلمکاری به وجود میارید که ارزش خوردنم نداره چه برسه به خوندن.

حتی ممکنه به خاطر نظر دیگران کل اثر رو دور بریزید و بخیالش بشید. در این صورت شروع می کند به نوشتن کتاب تازه ای که اون هم عاقبت همون کتاب قبلی در انتظارشه . البته اگه شما اجازه دخالت به دیگران رو بدید.

به هیچ عنوان منظورم این نیست که انتقاد مادر یا هر منتقد دیگه ای رو نپذرید و بدون فکر ردش کنید .

منظورم اینه که اگه کسی انتقاد می کنه ، حتماً به انتقادش گوش کنید. بهش فکر کنید و مورد بررسی قرارش بدید. اگه انتقاد درستی بود تغییرش بدید . یادتون باشه شما نویسندۀ این اثرید . شما تصمیم گیرنده درباه این اثرید و تصمیم نهایی رو باید شما بگیرید . فقط با این طرز فکر هست که شما امضاء اثرتون رو حفظ می کنید.

ب )هر وقت استادتون انتقاد کرد می پذیرید

استادتون : چرا اینجاش رو اینطوری نوشتی ؟ بهتر نبود زیبا تر بیانش کنی … مثلاً اونجوری که من می گم.

شما : چرا استاد … شما بهترینید.

بله . فکر می کنید که استادتون چون سوادش از شما بیشتره و بیشتر از شما می دونه نظرش بهتره . پس بهتره که شما هم نظر اونو اعمال کنید . اما نمی دونید که با اجازه دخالت در داستان شما در نهایت امضاء خودتون رو خط زدید و امضاء اونو جاش گذاشتید.

ماجرای استادم

اینو من زمانی فهمیدم که با  یک استاد مطرح نویسندگی در شهری که درش زندگی می کنم مواجه شدم . داشتم به همراه مادرم به کلاس هاش می رفتم و ازش درس می گرفتم . طوری که فهمدیم اون ایراد های بجا از داستان ها نمی گرفت. اما پیش خودم گفتم : (( اون دو تا پیراهن بیشتر از من پاره کرده … حتماً یه چیزی می دونه که می گه ))

چندین کتاب به ما داد تا مطالعه کنیم . بعضی کتاب ها آثار خودش بود و بعضی کتاب ها برای شاگردانش بود . هر دوره کتابی از داستان های کوتاه  همه شاگردانش چاپ می کرد . یه مجموعه داستان کوتاه با قلم همه شاگردانش  .

چند تا از کتاب های خودشو خونده بودم . چون تو مطالعه کتاب سختگیرم با کتاب هاش ارتباط برقرار نکردم . بله . شاگردی با کتاب های استادش ارتباط برقرار نکرد . البته به جز یکی که اونم با اعتقاداتم سازگار نبود . اما قلم اون کتاب قلم خوبی بود.

خلاصه رفتم سراغ کتاب های شاگردانش و با یه چیز عجیب رو به رو شدم . به طرز شگفت انگیزی همه شاگردانش مثل خودش می نوشتند . یکنواخت و غیر جذاب . احساس نمی کردم که دارم نوشتۀ آقای X و خانم y  رو می خونم . احساس می کردم دارم نوشتۀ خود استاد رو می خونم.

تا اینکه چیزی توجهم رو جلب کرد که قبلاً بهش دقت نکرده بودم . رو تمام جلد کتاب نوشته شده بود که این کتاب مربوط به شاگردان فلان استاد هست . اون با این کار فقط اسم خودشو مطرح تر می کرد.

شاید به ذهنتون رسیده باشه که (( شاید همه اش رو خودش نوشته و اسم های مختلفی زده تا بگه شاگردام نوشتن )) اما اینطور نبود . چند نفر از اون شاگرد ها رو خودم می شناختم .

یک کتاب کامل از یکی از اون شاگرد هاش خونده بودم . امضاء اون به کل به امضاء استاد تبدیل شده بود . دیگه نوشته ، نوشتۀ خودش محسوب نمی شد. یک استاد با همچین کاری امضاء خودشو تا ابد پای نوشته های شاگردانش انداخته بود.

حواستون باشه که استادتون ، شما رو به خودش تبدیل نکنه . در مورد انتقاد های اون هم بهتره فکر کنید و بعد تصمیم بگیرید.

ج )انتقاد ناشر رو با آغوش باز می پذیرید:

ناشر : اینجا رو تغییر بده تا کتابتو چاپ کنم

شما : چشم … شما فقط کتابمو چاپ کن.

ناشر : اینجا و اینجا و اینجا رو هم تغییر بده.

شما : چشم همین الان.

ولی دوست عزیز ! چاپ کتاب به چه قیمتی؟ به قیمت تغییر کل اثر ؟ می خوای شما از این به بعد طرح اولیه رو بده به ناشر تا اون داستان رو بنویسه . اینطوری که دیگه شما نویسنده کتاب نیستی . ناشر نویسنده اش هست . امضاء شما هم به کل نابود می شه.

بذارید یه مثال دیگه بزنم :

ناشر : این کتابا خواننده نداره … رمان های عاشقانۀ پر دردسر بنویسید .

شما : منظورتون پر حرارت نیست؟

ناشر : نه تو رو خدا … منو با ارشاد درگیر نکن.

شما : چشم … الان این کتابی رو که دارم پرتش می کنم کنار و کتابی که شما می خواید رو می نویسم.

ملاحظه کردید . این چیزیه که ناشر می خواد . نوشته ای که قبلاً امتحان خودشو پس داده . ضمناً با ارشاد هم نمی خواد درگیر بشه . کاری به این هم نداره که این اثر امضاء شما پاش هست یا نه فقط می خواد مثل دیگران بنویسید تا فروش بره.

رو انتقاد های ناشر بیشتر فکر کنید.

د )انتقاد ارشاد رو مجبورید بپذیرید:

ناشر : ارشاد این بخش داستانتون رو تأیید نکرده .

شما : این بخش ، بخش مهمیه … اگه نباشه که کل داستان بهم می ریزه.

ناشر : چاره ای نداری … یا تغییرش بده یا نمی تونم چاپش کنم … باور کن دست من نیست.

شما : چشم .

خب . با این کار کل داستان بهم می ریزه . مجبورید کل نوشته رو تغییر بدید. و شما فقط برای اینکه کتابتون چاپ بشه حاضرید حتی از نو داستانتون رو بنویسید ، چه برسه به تغییر .

اما کتاب برای شماست . تصمیم نهایی باید با شما باشه ، نه اینکه مجبور به انتخاب بشید .

چرا کتاب چاپ شده ندارم

تا حالا بار ها از من پرسیده شده که چرا با وجود اینکه خوب داستان می نویسم ، کتاب چاپ شده ای ندارم. پاسخ من یه این پرسش اینه که :

دوستان عزیز ! من حاضر نیستم به هر قیمتی کتابم رو چاپ کنم. من به نوشته هام اعتماد دارم . هرچند هیچ نوشته ای بی نقص نیست. اما من انتقاد های اساسی و درست رو می پذریم نه اینکه به حرف ناشر و ارشاد کل اثرم رو نابود کنم. حاضر نیستم امضاء خودم رو پاک کنم . برای همین نوشته هام رو به صورت کتاب الکترونیکی در میارم و در اختیار مخاطبین مشتاق قرار می دم .