تقریباً ده دوازده سالم بود که بابام رو کرد بهمو گفت : دخترم … به خدا دیگه دارم خسته می شم . گوشام نمیشنوه ، همه مجبورن ده بار حرفشونو تکرار کنند تا من بشنوم . به خدا همه اش دارم جلوشون ضایع می شم.
پرسیدم : مگه سمعکت رو نمی داری تو گوشت؟
گفت : چرا بابا هست … اما خرابه … بگیر نگیر داره … یه وقتا می شنوه … یه وقتام نمی شنوه… اگه میشه از این به بعد تو دنبالم بیا مردم که حرف زدن بلند برام بگو … ماشاالله با این حنجره ای که تو داری انگار صد تا بلندگو قورت دادی … بیا یه کمکی هم به ما بکن دخترم ثواب داره.
نمی دونم حرفش تعریف بود یا تخریب ؟ شوخی می کرد یا دستم می نداخت ؟ خواهش می کرد یا دستور می داد؟ ولی من از اون به بعد همراهش رفتم.
اما وقتی من باهاش می رفتم می دیدم این مردم هستن که دارن ضایع می شن. می پرسید چطوری؟ الان بهتون می گم.
مثلاً یه دفعه بابام رفته بود بانک وام بگیره . کارمند بانک  گفت : چقدری وام می خواید؟
من بلند به بابام گفتم : بابا میگه چقدر وام می خوای
صندوقدار یه نیگا به من کرد و گفت: من ترکی حرف نزدم که نیاز به ترجمه داشته باشه بچه .
بابام گفت : ۷۰ میلیون
صندوقدار گفت : اقساطش رو می خوای چطوری پرداخت کنی.
از قضا همون موقع سمعک بابام قطع شد .
رو کردم به بابام و گفتم : میگه اقساطش رو …
کارمنده ازم شاکی شدو گفت : نکنه بابات رو احمق فرض کردی که همه چیو دوبار تکرار می کنی … چه بچۀ بی تربیتی هستیا… بی شعور
از قضا اون موقع سمعک بابام وصل شده بود تا واژه بی شعور رو شنید شروع کرد به داد و بی داد کردن که : این چه طرز حرف زدنه … چرا با مردم اینطوری برخورد می کنین … حالا چون یه کمی گوشم سنگینه باید اینطوری حرف بزنی .
طرف تا اینو شنید صورتش از خجالت سرخ شد و شروع کرد به عذر خواهی . ولی مگه بابام آروم می شد . منم که داشت دلم خنک می شد لام تا کام حرف نزدم.
رئیس بانک سر و صدا ها رو شنیده بود و اومده بود ببینه چه خبره . بابام بهش گفت که کارمندش به خاطر اینکه بابام گوشش سنگینه، بهش توهین کرده و گفته بیشعور.
رئیسه رو می گی حسابی عصبانی شد و ازش خواست بی کم و کاست کارشون انجام بده و با مردم محترمانه برخورد کنه وگرنه اخراجه.
بی چاره کارمنده تا وقتی بابام بره بیرون هی دلا راست می شد و تعظیم می کرد . با منم مهربون شده بود . کم مونده بود دستمونو ببوسه.
یا مثلاً یه بار حال بابام بد شده بود منو با خودش برده بود بیمارستان . بابام رفت رو یکی از تخت ها خوابید تا دکتر بیاد و به دادش برسه . وقتی دکتره اومد رو به بابام پرسید : ببینم آقا مشکلتون چیه؟
من دیدم درست نیست وسط بیمارستان داد بزنم و مریضا رو ناراحت کنم پس خودم به جای بابام دردایی که می دونستم داره رو گفتم : فشارش بالاست … نفسش هم بالا نمیاد … قفسه سینه اش هم درد می کنه
دکتره چپ چپ یه نیگا به من انداخت و رو به بابام گفت : قرص خاصی مصرف می کنی؟
دوباره من گفتم : قبل از اینکه بیایم اینجا قرص زیر زبونی …
دکتره وسط حرفم پرید : اینقدر بدم میاد از بچه هایی که جای پدر و مادرشون حرف می زنن.
گفتم : آخه…
گفت : آخه نداره … بذار خودش حرف بزنه بی تربیت.
منم دیگه لج کردمو ساکت شدم . دکتر رو بابام گفت : خب بفرمایید.
بابام دستش رو پشت گوشش گذاشت پرسید : چی ؟ … ببخشید بلند تر بگید … گوشام سنگینه نمی شنوه.
دکتر نگاه سرشار از خجالتی به من انداخت و بعد رو به بابام دوباره سوالشو بلند تر تکرار کرد . اما مگه بابام می شنید.
اینقدر بابام گفت بلند بگو که دکتره داشت حنجره اش پاره می شد.
یهو دیدیم صدای چند تا بیمار دو اومد که چرا داد می زنید و این حرفا . بعد از چند دقیقه رئیس بیمارستان اومد یه پچ پچی در گوش دکتره کرد و رفت.
هر چند اون روز پدرم مداوا شد اما سری بعدی که رفتیم همون بیمارستان جویای حال دکتره شدیم . فهمیدیم به خاطر  داد زدنش و صدای گوش خراشی که پیدا کرده بود اخراجش کردن. تازگیا هم لکنت گرفته.