جاده ای پر پیچ و خم بود. راه طویل به نظر می رسید. حیف که به سرعت در حال رانندگی بودم و نمی توانستم درختان سرسبز کنار جاده را با دقت برانداز کنم. شاید می توانستم کمی آهسته تر پیش بروم ؛ چون هیچ ماشینی پشت سرم نبود تا از کندی سرعت من شاکی شود؛اما داشت غروب می شد و دلم می خواست مقصدم را تا هنوز کاملاً تاریک نشده ، ببینم. هرچند سرعت زیاد در آن جاده پر پیچ و خم که یک طرفش جنگل بود و طرف دیگرش درّه ، به هیچ عنوان عاقلانه به نظر نمی رسید.

دشت و کوه را پشت سر گذاشتم . درست مقابل جنگل ، جایی که دیگر هیچ جاده ای نبود ؛ توقفی کوتاه کردم. خورشید در حال غروب نورهای نارنجی رنگ خود را با توان های آخرش از لا به لای درختان به چشمان من می رساند.

با وجود اینکه کار همیشگی ام بود ، اما باز هم هر دفعه با ماشین و با سرعت از لا به لای درختان جنگل رد شدن ، برایم هیجان انگیز بود. با عزمی جزم پا روی گاز گذاشتم. می توانم حدس بزنم که از پشت چرخ های ماشینم ، چه گرد و خاک ها که بلند نشده بود. به سرعت از بین درختان گذر کردم . چند باری نزدیک بود با چند درخت برخورد کنم. اگر مهارتم در رانندگی نبود ؛ حتماً ماشین را مچاله کرده بودم.

از دور کلبۀ جنگلی ام را دیدم . آه که چقدر این کلبه جنگلی زیباست و چقدر من دوستش دارم.باید ببینیدش تا حسم را درک کنید. باغچه اش را خودم آباد کردم . وقتی به باغچه کلبه نگاه می کنی ، گل هایی می بینی که باغچه را چون بوم نقاشی هزار رنگ کرده اند. راستش را بگویم ؛ من در یاد آوری اسم ها ضعف دارم. وقتی از گل فروش بذر گل ها را می خریدم ؛ به یاد ندارم که چه اسم هایی را گفت؛ اما می دانم که با نظمی خاص همه را در باغچه جا دادم . همیشه فکر می کردم که گل و گیاه به دستم نمی آید؛ اما این کلبه ، این قانون نا نوشته را نقض کرد. باران رحمت الهی هم که برای این گل ها کم نمی گذاشت.

درست رو به روی کلبه توقف کردم . پیاده شدم و نگاهی به کلبۀ جنگلی کوچکم انداختم ؛ پنجره ها قابی چوبی داشت. کل کلبه از چوبی به رنگ قهوه تیره ساخته شده. هر که نداند ، فکر می کند که جادوگر بدجنسی اینجا زندگی می کند؛ اما من دوستش دارم.

در را باز کردم . همه جا تاریک بود. خورشید هم که دیگر خداحافظی کرده بود ؛ پس چراغ را روشن کردم و  وارد شدم. شومینه خامومش بود؛ در بهار نیازی هم به آن نبود. اما آه از آن مبل راحتی کِرِم رنگم که همیشه حالم را خوب می کند. روی آن لم دادم .چشمانم را بستم  و با دست صندلی ننویی کنار مبل را حرکت دادم. نمی دانم چرا اما عاشق صدای آن صندلی هستم که گاهی هم قژ قژ می کند. کم کم چشمانم را باز کردم . از پنجره ، منظره بی نظیر جنگل و درختان و باغچه رنگارنگم مقابل چشمم بود. این منظره روز ها با نور خورشید زیبا ترهم می شد.

یک نویسنده مگر چه می خواهد؟ یک کلبه و یک خلوت تنهایی ، یک آرامش و یک منظرۀ بی نظیر از طبیعت و یک کتابخانه کوچک که تمام آثارش در آن جمع شده باشد، یک میز تحریر ، چند کاغذ و یک قلم.