از خانه بیرون زدم ؛ حسابی کلافه شده بودم .پدر و مادرم از اینکه من حتی بعد از گرفتن مدرک لیسانسم هم در خانه هستم و هنوز کاری پیدا نکرده ام ، از من ناراحت اند و به شدت سرم غر می زنند که چرا سر کار نمی روی . هر قدر می گویم(( پدرِ من …مادرِ من … این کف دست مو نداره بیا بکن…کار نیست.)) گوششان بدهکار نیست که نیست.

من هم از خانه بیرون زدم تا به پارک بروم بلکه هواخوری کمی حالم را جابیاورد. روی نیمکتی نشستم و به رو به رو خیره شدم در فکر بدبختی ها و بی پولی هایم فرو رفتم. مرد میانسال قد کوتاهی که دولّا دولّا هم راه می رفتو ژولیده هم بود و به نظر معتاد می آمد کنارم نشست و زانو هایش را در بغلش جمع کرد و با لحن معروف معتادان گفت: شلام.

گفتم : سلام

  • معتادی؟
  • نه
  • هشیش فروشی؟
  • نه
  • شیشه فرشی؟
  • نه
  • کراک می فروشی؟
  • نه
  • هروین فروشی؟
  • نه
  • تریاک می فروشی؟
  • نه
  • شیگارم نمی فروشی؟
  • نه آقا
  • پش قاچاقچی هشتی.
  • نه آقا
  • از اون بالابالایی هایی؟
  • نه

سپس چنان لگدی به من زد که همچون سوسک پخش زمین شدم و گفت: پش برو گمشو مردک بی کار… وقت ما رو هم گرفتی… مگه نمی دونی وقت طلاش…برو کار کن نون باژوتو بخور.

بلند شدم و کت و شلوارم را تکان دادم و از پارک خارج شدم .کنار پیاده رو را گرفتم و قدم زنان به بدبختی هایم فکر کردم؛ ناگهان یک کیسه بزرگ آرد گُرُمپی خرد تو سرم و منو پخش زمین کرد. کیسه آرد را کنار زدم و کارگر بالای وانت را دیدم : آقا معذرت می خوام …اشتباه شد.

ایستادم و درحالی که کت شلوارم را – که اکنون به جای مشکی به رنگ طوسی بدل شده بود – را می تکاندم گفتم : معذرت می خوام یعنی چی … اگه سرم می خورد یه جایی می شکست چی؟

کارگره از وانت پایین پرید و درحالی که دستش را به کمرش می زد گفت:فدای سرم… به جهنم که مردی… آدم بی کار بی هدفه… لیاقت زندگی نداره .

متعجب پرسیدم: از کجا فهمیدین بی کارم ؟!

  • خب معلومه … کسی که تو این ساعت روز داره تو کوچه خیابونا وِل می چرخه معلومه که بی کاره … برو…برو بدبخت بی کار برو خجالت بکش … تا کی باید بابا نَنَت خرجتو بدن ؟… برو.

خیلی خجالت کشیدم و در حالی که سر به زیر انداخته بودم از کنار کارگر _ که اکنون در حال ((نوچ نوچ)) گفتن بود- رد شدم .

وارد کوچه ای شدم ؛ دو مرد جوان درحال دعوا با یکدیگر بودند و یکی آجر در داشت و سعی داشت بر سر دیگری بکوبد ، اما طرف چنین اجازه ای به او نمی داد. پیش خودم گفتم: ((حداقل کمی مفید باشم … جلو بروم و آن دو را از هم جدا کنم)) به سمتشان دویدم و با یک دست ، دست فردی که آجر به دست داشت را و با دست دیگر تخته سینه طرف مقابل را گرفتم و گفتم : آقایون تو رو خدا صلوات بفرستین… برادرِ من بذار کنار اون پاره آجر رو.

  • تو بر کنار جوجه… می خوام حسابشو بذارم کف دستش .
  • تو؟! … تو می خوای حسابمو برسی؟! … حالیت می کنم با کی طرفی.

گفتم: تو رو به خدا صلوات بفرستید

همان لحظه بود که پاره آجر بر سر منِ بی نوا فرود آمد . امروز این سومین باری بود که پخش زمین می شدم.

مرد پاره آجر را کنار من روی زمین انداخت و گفت: دِ آخه پسره ی بی کار… تو خجالت نمی کشی تو زندگی خصوصی مردم دخالت می کنی؟.

طرف دیگر گفت: ولش کن داداش… بی کاره دیگه … بی کار چی کار می کنی…فضولی… دردسر درست کردن… شر تراشیدن… بیا … بیا بریم تا این احمق اعصابمونو خرد نکرده .

سپس دست دور شانه هم انداختند و درحالی که می گفتند و می خندیدن از من دور شدند.

مثل اینکه روی پیشانه ام نوشته بی کار