این داستان واقعی است

حرف اول : این ماجرا به قبل از فوت مادربزرگم بر می گرده.

مقدمه ای کوتاه: چند روز پیش رفته بودم سری به مادر بزرگم بزنم، مادر بزرگم می دونه من نویسنده ام،  بنا براین از من خواست که به این داستان گوش بدم و اونو بنویسم و انتشار بدم. چون اعتقاد داره فداکاری یک مادر ارزش دیده شدن رو داره. من هم همین اعتقاد رو دارم. این داستان ، داستان زنی است که در همسایگی خانه مادرِمادر بزرگم زندگی می کرده. بیشتر از این مقدمه را طولانی نمی کنم و به نحو خلاصه وار ماجرا را عیناً براتون نقل می کنم.

زن و شوهری بوند که پسر بچه ای 4 ساله داشتند ، روز ی در راه خرید ماشینشان تصادف می کند . شوهر می میرد و بچه یک چشم خود را از دست می دهد.

وقتی مادر فرزندش را برای درمان به بیمارستان منتقل می کند ، دکتر می گوید که ((اگر کسی تصادف کند و می توانیم چشم او  را به فرزندت بدهیم.))اما خب معلوم نبود پیدا کردن همچین شخصی چقدر طول می کشد؛ پس مادرش از دکتر خواست که چشم خود را به فرزندش بدهد. دکتر پذیرفت و چشم مادر را به فرزند داد.

آن زن شروع کرد به از راه کلفتی و نظافت خانه مردم ، پول در آوردن.

مدتی گذشت؛ بچه بزرگ شد و به مدرسه رفت ، اما مادرش از ترس اینکه او دوباره تصادف نکند و بلایی سرش بیایید ، هر روز به دنبال فرزندش به مدرسه می رفت ، بچه های مدرسه وقتی مادر پسر را می دیدند از او می پرسیدند: (( این زن کوره کیه دنبالت راه افتاده)) و او هر بار با خجالت به آن ها می گفت که او مادرم است.

مدتی می گذرد و بچه به دانشگاه می رود ، اما زن همچنان نگران فرزند خود دنبال او راه میوفتد، دوستان دانشگاهی پسر از او می پرسند: (( این زن کوره کیه دنبالت راه افتاده…چرا این شکلیه)) وقتی می فهمند که این زن مادر دوستشان است می گویند: ((مگه بچه ای که مادر کورت دنبالت راه میوفته)) پسر هم خشمگین شده و به سمت مادرش می رود و جلوی همدانشگاهی هایش با مادرش دعوا می کند و شروع به داد زدن می کند و از او می خواهد که دیگر دنبال او راه نیوفتد.

این پسر بعد از مدتی از طرف دانشگاه برای ادامه تحصیل به کشور خارج می رود-نمی دانم کدام کشور- برای مدتی به مادرش نامه می دهد و او را از حال خود با خبر می کند، تا این که بعد از مدتی دیگر به مادرش نامه نمی دهد. مادر نگران حال بچه اش می شود ؛ پس به دانشگاه رفته و آدرس محل سکونت فرزندش را از مسئولین می گیرد . با پس اندازی که از راه کلفتی به دست آورده بود به خارج از کشور سفر می کند و پس از پرسجو آدرس محل سکونت پسرش را پیدا می کند.

می بیند چلوی درب خانه دو بچه مشغول بازی هستند ، از آن ها می پرسد که آیا اینجا منزل فلانی است؟ آن ها هم با ترس به او نگاه می کنند و به علامت مثبت سر تکان می دهند و به سرعت به داخل خانه می روند ، پدرشان را صدا می کنند  و می گویند که : زن کوری دم در اومده و میگه مامانته.

او به سرعت دم در می آید و با مادرش مواجه می شود . مارد می گویید: (( یه مدت نامه ندادی نگرانت شدم…این بچه ها کی بودن))

پسر می گوید: ((راستش من ازدواج کردم …اینایی رو  هم که دیدی بچه هام بودن.))

مادر می گویید: ((یعنی اینا نوه های منن؟…میشه بیام بالا ببینمشون.))

پسر: (( نه نمیشه.))

مادر: (( خواهش می کنم… فقط یه نظر.))

پسر: ((نمیشه مامان… اونا تو رو با این چشت دیدن ازت می ترسن…زود برگرد ایران))

مادر: ((خب پس بیا بشینیم دم این در… تو همین خیابون دو کلمه باهات حرف بزنم دلم واشه…دلم واست تنگ شده بود))

پسر: ((نمیشه … اگه بچه هام بیان پایین و تو رو ببینن چی…اونا ازت می ترسن…همین الان برگرد ایران.))

مادر ناراحت می شود. به ایران باز می گردد.

بعد از مدتی مریض می شود ، وقتی حاصب خانه اش برای به ملاقاتش می آید او می گوید: ((همه اسباب و اثاثیه ام رو فرختم وخرج این بیماری کردم…می بینی که تو خونه هیچی نیست…من می دونم رفتنی ام اما چیزی ندارم که برای پسربم به ارث بذارم…اما خواهر…یه لطفی به من بکن واین نامه رو اگه روزی پسرم اومد سراغت بهش بده…می دونم…می دونم که یه روز بر می گرده…میاد و به مادرش سر می زنه…اون وقت این نامه رو بهش بده.))

صاحب خونه گفت: ((مطمئن باش…یه جای امن نگهش می دارم و وقتی که اومد بهش می دم.))

بعد از مدتی زن می میرد و پس از چند سال پسرش برای تکمیل کار های دانشگاهی اش به ایران بر می گردد و تصمیم می گیرد سری هم به مادرش بزند. به محله قدیمی خود می اید ، به خانه قدیمیشان. در می زند و صاحب خانه در را باز می کند . پسر می گوید: ((من فلانی هستم…مادر من اینجا زندگی می کرد…هنوز هم اینجا زندگی می کنه؟…کجاست.))

صاحب خانه گفت: (( مادرت از دنیا رفته…خیلی دیر اومدی))

پسر کمی ناراحت می شود و می خواهد برود که صاحب خانه می گوید: (( او چیزی برای تو به ارث نذاشته…نداشته که بذاره…اما … بیا این  نامه رو بگیر…واسه توئه))

پسر نامه را می گیرد، شب به محل اقامتش در هتل رفته و نامه را باز می کند و می خواند: (( پسرم…سال ها پیش وقتی فقط 4 سالت بود …تو یه تصادف چشم خوتو از دست دادی … چشمی که الان تو داری چشم منه که بهت دادم…راضی بودم که من چشم نداشته باشم اما تو چشم داشته باشی اون وقت تو از معرفی من به همشاگردی هات خجالت می کشیدی… جلوی دوستای دانشگاهت سرم داد و بیداد راه انداختی…وقتی نگرانت شدم اومد خارج نذاشتی نوه هامو ببینم …گفتی ازم می ترسن… تو خونه ات رام ندادی و منو راهی ایران کردی … نه سراغی ازم گرفتی و نه بهم فکر کردی… این زندگی که من واسه خودم ساختم می تونست واسه تو باشه… اما من نخواستم…من خواستم تو بهترین زندگی رو داشته باشی.))

وقتی پسر این موضوع را می فهمد ناراحت شده و با گریه می خوابد، شب خواب مادرش را می بیند، و فردا می رود سراغ پیش نماز مسجد و تمام ماجرا را برایش تعریف می کند. پیش نماز می گوید : اگر سر قبر مادرت اینقدر گریه کنی که تمام سنگ قبرش از اشک هایت خیس شود… باز هم او تو را نمی بخشد.

پسر گفت: (( می دونم که اون قلب مهربونی داره… حتماً منو می بخشه.))

پیش نماز پیشنهاد داد: (( الان که تو امودی تاسوعا و عاشورا است  … برای مادرت غذا پخش کن تا ثوابش به روح مادرت برسه… بلکه تو رو ببخشه))

پسر هم همینکار را می کند.

سخن پایانی: از اینکه همه چیز را چنین خلاصه برایتان نوشتم عذر می خواهم، تصمیم داشتم که داستانی بلند در این باره بنویسم ، اما می دان که مردم اهل مطالعه ی مطالب بلند نیستند . اما هدف من این است که این ماجرای واقعی هر چه بیشتردیده شود تا همگان از فداکاری بزرگ این مادر مطلع گردند.پس کوتاه و مختصر نوشتم. از این مادران فداکار کم نیستند. قدر مادر هایتان را بدانید.