من یه داداش کوچیک دارم که بعد از پخش کامل فیلم ارباب حلقه ها به دنیا اومده، منظورم اینه که خیلی کوچیکه و ارباب حلقه ها رو ندیده، تقریباً هفت – هشت- ده- یازده – چهارده  سالشه. درست نمی دونم و در جواب سوالی که همین الان از ذهنتون رد شد باید بگم که بله میشه خواهری سن برادرش رو ندونه.

خلاصه یه روز مادرم از فیلم ارباب حلقه ها براش تعریف کرد و داداشم فکر کرد که وای ، چقدر این فیلم باید قشنگ باشه، البته اون همیشه فکر می کنه هر حرفی مامان می زنه درسته، حتی اگه غلط باشه . اصلاً یه درصد هم فکر نکیند که منظورم این فیلم مسخره بود، چون من خوشم نمیاد که نباید همه هم خوششون نیاد.

پدرم تصمیم گرفت که اون فیلم رو دانلود کنه و براش پخش کنه و وقتی این کار رو کرد، من گفتم: این این فیلمو هیچ وقت ندیدم داداش … اصلاً خوشم نمیاد… پس بهتره من برم تو اتاقم.

رفتم تو اتاق و داداشم با بقیه خانواده مشغول تماشا شدن ، من بعد از چند دقیقه از اتاق اومدم بیرون که یه لیوان آب بخورم که شنیدم مادرم میگه: میبینی … این پیرمرده اسمش گاندولفِ … اون یکی پیرمرده هم دوستشه … اون از اول فیلم اصلاً آدم بدی نیست …بعداً آدم بدی میشه.

من گفتم: نه خیر مامان …این یارو از همون اول آدم بدیه… الان گاندولف رو زندانی می کنه و با هم مبارزه می کنن.

بعد تو فاصله ای که من رفتم آب بخورم دقیقاً همون اتفاق افتاد و داداشم با دیده شک بهم نگاه کرد ، پس من گفتم: باور کن من تاحالا این فیلمو ندیدم.

اینو گفتم و رفتم . دوباره بعد از چند دقیقه اومدم بیرون تا برم دستشویی که یه صحنه از فیلم رو دیدم و گفت: الان این فرودو میوفته زمین و حلقه اشتباهی میره تو دستش … بعد می ره یه جای تاریک و یه چشم بزرگ قرمز تماشاش می کنه و میگه((هووو… من همه جا می بینمت… من همیشه دارم می بینمت… من کلاً خیلی آدم بینایی هستم))

اینو می گم و می رم دستشوی و وقتی بر می گردم داداشم میگه: دقیقاً همون شد که تو گفتی.

وقتی می بینم بازم بهم مشکوک شده می گم: باور کن راست می گم… من تاحالا این فیلمو ندیدم…باورت نمیشه از مامان بپرس.

مامانم میگه: راست میگه بابا… اون موقع ها هم نیگا نمی کرد.

بعد دوباره به تلویزیون نگاه می کنم و می گم: الان این لباس سیاه های اسب سوار میان فرودو و دار و دسته اش رو تو خواب بکشن ، اما اون ها اینجا نیستن و یه جای دیگه ان… تیرشون به سنگ می خوره.

اینو می گم و می رم تو اتاقم .بعد از چند دقیقه می شنوم که صدای تلویزیون قطع شده وبعد داداشم میاد سراغم و با عصبانیت میگه: هی…تو مگه نگفتی این فیلم رو ندیدی… پس چطوری از لحظه لحظه فیلم خبر داری.

می گم : به خدا اگه من یه بارم این فییلمو دیده باشم

داداشم سرشو می گیره و می گه: دیگه دارم دیوونه می شم.

می خندم و میگم: تو رو خدا دیوونه نشو…الان بهت می گم…

نمی ذاره جمله ام رو تموم کنم: زود باش بگو…زودباش.

می گم: دیدی الان اومدم ورفتم دستشویی یا یه آبی خوردم… قدیمیا هم همین بود… می اومدم رد شم که یه صحنه اش رو می دیدم… من این فیلمو گذری دیدم .

اینو گفتم و خندیدم و داداشم هم خنده اش گرفت.