همانطور که همیشه گفتم من به چیزی تحت عنوان « استعداد نویسندگی» اعتقادی ندارم . و باور دارم که نویسندگی اکتسابی هست . با یادگیری و تلاش میشه بهش رسید ؛ به شرطی که علاقه و اشتیاق کافی برای رسیدن بهش رو داشته باشی .
اما دورانی بود که من گیج شده بودم ، هی از کار به اون کار از این رشته به اون رشته می پریدم . هی می گفتم من باید در فلان کار و بیسار کار باشم . فلان کار پولش بیشتره ، اون یکی علاقه ام بیشتره و هزار تا مسئله دیگه .
اما جایی خواندم که کاری که در بچگی بهش علاقه داشتی کاری هست که براش ساخته شدی . خیلی قبولش نداشتم ، هنوزم ندارم چون ما در بچگی تعداد مشاغلی که می شناختیم خیلی اندک بود .
باری ، تصمیم گرفتم که یکم بیشتر بررسی کنم ببینم بیشتر از همه از چه کاری لذت می بردم و الانم لذت می برم .
یادم میاد بچه که بودم سر کلاس همه اش در رویاهای خودم غرق بودم . معلم با یه داد بلند منو به خودم میاورد. درست حدس زدید شاگرد زرنگی نبودم . اینقدر که کلاس اول رو برخلاف داداش بزرگترم که شاگرد ممتاز شده بود ، من شاگرد دوم شدم . شاید خیلی هم بد نبوده ، اما مایه ننگ خانواده بودم . پدرم اینقدر بهم گفت خنگ که سال های بعد ترش از اونم بدتر شدم . اینقدر پیشرفت که معدل دیپلمم در رشته نقاشی  سیزده و خرده ای شد . البته خدا رو شکر در دانشگاه جبران کردم و در رشته حقوق جزو ده نفر از برترین های دانشگاه لوح تقدیر گرفتم .
ای وای ، می بینید چه راحت از بحث خارج شدم ؟
خلاصه در بچگی موقع یادگیری درس حواس درست و حسابی نداشتم . از همون موقع علاقه شدیدی به داستان نویسی داشتم . شاید دلیلش این بود که مادرم داستان های زیادی برام خونده بود ، شاید هم دلیلش مادربزرگم (مادرِ پدرم) بود که قصه زیاد برام تعریف می کرد. خلاصه تو همون کلاس اول داستان نوشتم ، البته داستانی کوتاه و کودکانه . هنوز اسمش یادمه « لاک پشت و قورباغه» اما به هیچ عنوان محتواش رو یادم نیست ؛ ولی مطمئنم چیز لوس و بی مزه ای بود .
اینقدر علاقه ام به داستان نویسی شدید شده بود که به مادرم اصرار کردم یکی از داستان هامو به کیهان بچه‌ها – یکی از مجلاتی که اون دوره زیاد می خواندم – بفرسته . هرچند پذیرفتن که چاپش کنن اما در نامه ای گفتن دیگه نفرستید و واسه خودتون نگه دارید .
اما من با وجود اینکه خیلی تو ذوقم خورده بود ، اما بازم می نوشتم . ولی هیچ وقت نمی تونستم داستانی رو تموم کنم . دلیلش رو نمی فهمیدم ولی الان می دونم دلیلش همون نامه ای بود که ناامیدم کرده بود . هرگز هم داستان هامو واسه کسی نمی خوندم. مثل یک کار ممنوعه پنهانی انجامش می دادم . هرچند اگرم کسی می فهمید چیزی بهم نمی گفت .
حتی وقتی که گیج شده بودم که چه رشته ای انتخاب کنم و یا به چه کاری مشغول باشم ، بازم هم می رفتم و داستان می نوشتم . باز هم مشغول وبلاگ نویسی بودم .
یه کم بیشتر به گذشته ام نگاه کردم . گمونم ۱۴ سالم بود که اولین وبلاگم رو راه اندازی کردم . هرچند نصف بیشتر مطالب اون وبلاگ رو از این ور و اون ور کپی کرده بودم ، اما مطالبی هم خودم درش نوشته بودم .
۱۷ سالم بود که وبلاگ جدیدی راه اندازی کردم و در کنار اون وبلاگ اول روش کار کردم . وقتی حقوق خوندم دوباره وبلاگ جدیدی راه اندازی کردم برای انتقاد از قوانین و فریاد عدالت و برابری زدن . بعد از گرفتن مدرک کارشناسی درست همون موقع که برای پیدا کردن مسیرم گیج شده بودم ، متوجه شدم ، این فکر که نویسندگی کاریه که باید انجام بدم ، با جرقه ای کوچیک در وجودم شعله ور شد .
بهتون گفتم  که یادم میاد همیشه تو افکارم غرق بودم ، اما نگفتم چه افکاری . این اولین باریه که دارم پرده از این راز درونی بر می دارم ‌.
من همیشه ،همیشه در ذهنم با شخصیت های کارتونی و شخصیت های فیلم ها بازی می کردم . در ذهنم داستانی جدید براشون طراحی می کردم . پایان داستان فیلم ها و کارتون ها رو طوری می می ساختم که خودم دلم می خواست . نتنها پایانش رو ، بلکه شروع و میانه و کلا تمام داستان رو طوری که دلم می خواست تغییر می دادم . یه تخیل عجیب و غریبی داشتم . همیشه.
الان تمام جرأتمو جمع کردم تا بهتون بگم « همین الانم همینطوریم » بله من الانم همینم. بعضی وقتا حتی از شخصیت های مورد علاقه ام توی داستان هام استفاده می کنم . البته بعضی وقتا .
بیشتر ایده های داستانیم همینطوری به دست میاد . اگه پیجم دنبال کرده باشید حتما دیدید که گفتم به مردم کوچه و خیابون توجه کنید و ازشون ایده بگیرید .
گاهی وقتی مردم رو می بینم شروع می کنم به ساختن داستان براشون . در ذهنم تجسم می کنم که این افراد چه ارتباطی با هم دارن ،به نظر چه شخصیتی دارن ‌. همین الان راجع به چی حرف می زنند . طرز فکرشون چیه و هزار تا سوال دیگه .
اما این یعنی چی ؟ یعنی من از بچگی استعداد نویسندگی داشتم ؟ اگه اینطور بود که کیهان بچه ها باید از داستان های من استقبال می کرد .
پس یعنی چی ؟ یعنی اگه شما واسه نویسندگی ساخته شده باشید باید ذاتا تخیلی عجیب و غریب داشته باشید ؟ نه اینم نیست ‌.
اصلاً به این مسائل ارتباطی نداره . هر کسی یه جوری هست . نویسنده با نویسنده فرق می کنه. این ها فقط برای من ثابت می کرد که علاقه شدیدی به این کار دارم . برای شما شاید دلیل دیگه ای برای اثبات وجود داشته باشه ‌.
مهم اینه که من اگه علاقه و اشتیاق نداشتم ، اگه تلاش نکرده بودم ،حتی اون نوشتن های پنهانی ، اگه درباره نویسندگی مطالعه نکرده بودم ، دوره شرکت نکرده بودم و یا نگرفته بودم ، هرگز نویسنده نمی شدم.
شما هم برای نویسنده شدن به این چیز ها احتیاج دارید.