به مناسبت روز کارگر
برگرفته از واقعیت
عباد خسته تر از همیشه بود ، باز هم باید بلند می شد و به آن کارخانه دستمال کاغذی کوفتی می رفت . بیست و نه سال فقط برش زدن بسته های دستمال کاغذی ‌کم نبود . حالش از هر چه دستمال کاغذی بود به هم می خورد.
هیچ چیز به جز لباس های ژنده همسرش ، که حتی ارزش قاب دستمال شدن هم نداشت ، انگیزه بیدار شدن را برایش ایجاد نمی کرد ‌. البته دختر دانشجوی بیکارش هم بود.
مثل هر روز نفهمید چگونه صبحانه خورد . مثل هر روز سرخیابان منتظر سرویس ایستاد. مثل هر روز به راننده سلامی کرد و روی صندلی همیشگی اش نشست. مثل هر روز به رخت کن رفت و لباس کارش را پوشید . مثل هر روز داخل خط تولید رفت و پشت دستگاه برش نشست . درست مثل یک ربات .
هر چند خوشحال از این بود که یک ماه دیگر این عذاب تمام می شود . فقط یک ماه بود . می توانست تحمل کند .
اما خب پیر و خسته شده بود و دقتش پایین آمده بود . نفهمید چه شد که انگشت هایش زیر تیغه دستگاه رفت . تمام زمین را خون برداشته بود . چند دستمال هم خونی شده بود. سرپرست با نگاهی بی تفاوت جلو آمد تشر زد : دستت رو بگیر اون طرف … همه دستمال‌ ها رو خونی کردی .
اگر کارگران دیگر نبودند معلوم نبود که چه کسی به دادش می رسید .
بعد از رفتن به بیمارستان فهمید که دو تا از انگشتانش را برای همیشه از دست داده ‌. بیمه هم پول چندانی پرداخت نمی کرد .
فردا صبح دوباره سرکار رفت . چه می شد کرد. اما با آن انگشت ها کارش کند تر شده بود .
حاجی آمد تا سری به او بزند ‌. حاجی مدیر کارخانه بود ‌: آقا عباد … اینطوری نمیشه … با این دست نمی تونی واسمون کار کنی .
عباد سکوت کرده بود . نمی دانست چه چیز در انتظارش است : تو اخراجی .
عباد اعتراض کرد : چی ؟! … اخراج ؟! … حاجی تو رو خدا … فقط یه ماه مونده بازنشست بشم .
– به من ربطی نداره‌
– تو کارخونه تو اینطوری شدم
– مگه من ازت خواستم … حواستو جمع می کردی
این را گفت و رفت .
عباد پشت سرش با گریه داد می زد : حاجی تو رو خدا … حاجی تو این سن و سال با این دست کی بهم کار می ده ؟… حاجی خرج زن و بچه منو کی می ده؟